Echoes of the Heart: Finding Light in the Darkness: A Gentle Reflection Inspired by Rumi

Echoes of the Heart: Finding Light in the Darkness: A Gentle Reflection Inspired by Rumi

Rumi · Masnavi, Daftar 1 · Poem 11 | Rumi poem translation English | Persian poetry meaning & reflection | Finding Light in the Darkness: A Gentle Reflection Inspired by Rumi Rumi poem translation English, Rumi love poem English meaning, Rumi spiritual poetry, Persian poetry Rumi English subtitles A cinematic reading of Rumi's "Finding Light in the Darkness: A Gentle Reflection Inspired by Rumi" — full Persian original with English translation and soft narration, set over calm ambient music and peaceful visuals. Perfect for night listening, spiritual reflection, and gentle meditation. 📖 Poem reference: Rumi · Masnavi, Daftar 1 · Poem 11 Welcome, friend. Let us wander together through the timeless heartbeats of Rumi’s words, a journey woven with calm, mystical whispers, tender romance, and the quiet depths of melancholy. 📌 Keywords / Topics: Rumi poem translation English, Rumi love poem English meaning, Rumi spiritual poetry, Persian poetry Rumi English subtitles; شعر مولانا ترجمه انگلیسی، شعر عشق مولانا، شعر معنوی مولانا 🌸 Full Persian Poem (شعر کامل فارسی): بود بقّالی و وی را طوطیی خوش‌نوایی سبز و گویا طوطیی بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگَران در خطاب آدمی ناطق بُدی در نوای طوطیان حاذق بُدی خواجه روزی سوی خانه رفته بود بر دکان طوطی نگهبانی نمود گربه‌ای برجست ناگه بر دکان بهر موشی طوطیک از بیم جان جَست از سوی دکان سویی گریخت شیشه‌های روغنِ گُل را بریخت از سوی خانه بیامد خواجه‌اش بر دکان بنشست فارغ خواجه‌وَش دید پُر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد، گشت طوطی کَل ز ضرب روزکی چندی سخن کوتاه کرد مردِ بقّال از ندامت آه کرد ریش بر می‌کَند و می‌گفت ای دریغ کافتابِ نعمتم شد زیر میغ دستِ من بشکسته بودی آن زمان که زدم من بر سَرِ آن خوش زبان هدیه‌ها می‌داد هر درویش را تا بیابد نطقِ مرغِ خویش را بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بُد نومیدوار می‌نمود آن مرغ را هر گون نهفت تا که باشد اندرآید او بگُفت جولقیّی سَر برهنه می‌گذشت با سر بی‌مو چو پُشت طاس و طشت آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان کز چه ای کَل با کَلان آمیختی؟ تو مگر از شیشه روغن ریختی؟ از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب‌دلق را کارِ پاکان را قیاس از خود مگیر گرچه ماند در نبشتن شیر و شیر جمله عالَم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدالِ حقّ آگاه شد هَمسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بستهٔ خوابیم و خَور این ندانستند ایشان از عَمی هست فرقی درمیان بی‌مُنتَهی هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل هر دو گون آهو گیا خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مُشکِ ناب هر دو نی خوردند از یک آب‌ْخَور این یکی خالی و آن پر از شکر صد هزاران این چنین اَشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین این خورد گردد پلیدی زو جدا آن خورد گردد همه نور خدا این خورد زاید همه بُخل و حسد وآن خورد زاید همه نور احد این زمینِ پاک و آن شوره‌ست و بد این فرشتهٔ پاک و آن دیوست و دَد هر دو صورت گر به هم ماند رواست آب تلخ و آب شیرین را صفاست جز که صاحب ذوق کی شناسد بیاب او شناسد آبِ خوش از شوره‌آب سحر را با مُعجزه کرده قیاس هر دو را بر مَکر پندارد اساس ساحرانِ موسی از استیزه را برگرفته چون عصای او عصا زین عصا تا آن عصا فرقی‌ست ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف لعنةُ الله این عمل را در قفا رحمةُ الله آن عمل را در وفا کافران اندر مِری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع …