Rumi · Masnavi, Daftar 1 · Poem 6 | Rumi poem translation English | Persian poetry meaning & reflection | Finding Light in the Darkness: A Gentle Reflection Inspired by Rumi Rumi poem translation English, Rumi love poem English meaning, Rumi spiritual poetry, Persian poetry Rumi English subtitles A cinematic reading of Rumi's "Finding Light in the Darkness: A Gentle Reflection Inspired by Rumi" — full Persian original with English translation and soft narration, set over calm ambient music and peaceful visuals. Perfect for night listening, spiritual reflection, and gentle meditation. 📖 Poem reference: Rumi · Masnavi, Daftar 1 · Poem 6 Welcome, dear soul, to a quiet moment together with the timeless whispers of Rumi. Today, we journey through a tapestry woven with melancholy, mysticism, and tender romance—a path illuminated by both shadow and light. 📌 Keywords / Topics: Rumi poem translation English, Rumi love poem English meaning, Rumi spiritual poetry, Persian poetry Rumi English subtitles; شعر مولانا ترجمه انگلیسی، شعر عشق مولانا، شعر معنوی مولانا 🌸 Full Persian Poem (شعر کامل فارسی): قصهٔ رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند رنگِ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید گفت هر دارو که ایشان کردهاند آن عمارت نیست ویران کردهاند بیخبر بودند از حالِ درون اَسْتَـعِـیــذُ الـلّهَ مِـمـّــا یَفْـتَـــرُون دید رنج و کشف شد بَر وی نهفت لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت رنجَش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود دید از زاریش کاو زارِ دِلست تن خوشَست و او گرفتارِ دِلست عاشقی پیداست از زاریّ دل نیست بیماری چو بیماریّ دل علّت عاشق ز علتها جداست عشقْ اصطرلاب اسرارِ خداست عاشقی گر زین سر و گر زان سرست عاقبت ما را بدان سَر رهبرست هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن گرچه تفسیرِ زبان روشنگرست لیک عشقِ بیزبان روشنترست چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت شرحِ عشق و عاشقی هم عشق گفت آفتاب آمد دلیلِ آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب از وی ار سایه نشانی میدهد شمس هر دم نورِ جانی میدهد سایه خواب آرد تو را همچون سَمَر چون برآید شمسْ اِنشقَّ القمر خودْ غریبی در جهان چون شمس نیست شمسِ جانِ باقئی کِش اَمس نیست شمس در خارج اگر چه هست فرد میتوان هم مثل او تصویر کرد شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر در تصوّر ذات او را گُنج کو تا درآید در تصوّر مثل او چون حدیث روی شمسالدّین رسید شمسِ چارم آسمان سَر در کشید واجب آید چونکه آمد نام او شرح کردن رمزی از اِنعام او این نَفَس جانْ دامنم برتافتهست بوی پیراهانِ یوسف یافتهست کز برای حقِّ صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صدچندان شود لاتکُلِفْنی فانّی فی الفَنا کلَّت اَفْهامِی فلا اُحْصِی ثنا کُلُّ شَیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفِیق أنْ تَکَلَّفْ اَوْ تَصَلَّفْ لا یَلِیق من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر قال اَطعِمْنی فانّی جٰائعُ واعتَجِلْ فالوَقْتُ سَیْفُ قاطعُ صوفی ابنالوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرط طریق تو مگر خود مرد صوفی نیستی؟ هست را از نسیه خیزد نیستی گفتمش پوشیده خوشتر سِرِّ یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار خوشتر آن باشد که سِرِّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران …